بخشی از قطعه زیبای "صدای پای آب" سهراب یا بقول خودش "صحغاب"
و نترسیم از مرگ
 (مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
 گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
 و همه می‌دانیم.
 ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).
 در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
 صدا می‌شنویم.
 پرده را برداریم:
 بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
 بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
 بگذاریم غریزه پی بازی برود.
 کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
 بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
 چیز بنویسد.
 به خیابان برود.