در ولا فصل الخطاب نامۀ ایمان رضاست
آنکه بر فضلش گواهی می‌دهد قرآن رضاست
در «رضی الله عنهم ورضو» عنوان رضاست
چون«رضا» بر«صبر»هم دارد شرف، سلطان رضاست
برتر از یعقوب و بیش از یوسف کنعان رضاست
در دل ایّوب و نور موسیِ عمران رضاست
غم رضا شادی رضا و دل رضا و جان رضاست
از دل و از جان چه گویم جان رضا جانان رضاست

عده‌ای او را مسیحِ آل احمد خوانده‌اند
همچو جدّش عالِمِ آل محمّد خوانده‌اند
در دل ظلمت رضا را نور ایزد خوانده‌اند
در کرامت چشمۀ الطاف بی حد خوانده‌اند
بازش از روح القُدُس عبد مؤیّد خوانده‌اند
صیت نامش در همه دوران سرآمد خوانده‌اند
نام فضلش در همه عالم زبانزد خوانده‌اند
هر که می‌گوید رضا این است، بیش از آن رضاست

شهرت یعقوب در صبر و رضایش گفته‌اند
فضل یوسف را به پرهیز از خدایش گفته‌اند
حسن یوسف دیده‌اند و ماجرایش گفته‌اند
نام ابراهیم با عهد و وفایش گفته‌اند
قول اسماعیل را هم در قفایش گفته‌اند
داستان هاجر و سعی و صفایش گفته‌اند
از ید تابان موسی و عصایش گفته‌اند
آنكه وصف لطف و خوبیهای او نتْوان، رضاست

من شهادت می‌دهم خود شافع محشر علی است
نور حق، جان و دلِ زهرا و پیغمبر علی است
آن قسیم نار و جنّت، ساقی کوثر علی است
در فلک سرور علی و بر دو عالم سر علی است
اوست سلطان سریر «انّما» سرور، علی است
نور حق در احمد است و نور احمد در علی است
هم خلافت ختم بر آل علی و بر علی است
چون تجلّای علی در عالم امکان رضاست

هم خلافت ختم بر او، هم ولایت را تمام
در مقام او سرودن چیست؟ شرح ناتمام

تشنگان چشمۀ آل عبا، هذالامام!
ساقی جام کرامت، حضرت صاحب مقام
بهترین فرزند نور، آیینۀ خیرالانام
گر زمن خواهد کسی کو را نشان گویم به نام
«بضعة فی الطوس منی» خوانَدش جد کرام
آنکه در طوس است چون سرّ خدا پنهان، رضاست

کیست این از «جنۀ الفردوس» باب هشتمین
در خراسان پاره‌ای از جسم خیرالمرسلین
چشمه‌ای از آفتابِ «رحمۀ للعالمین»
با سر انگشتش چو موسی چشمه روید از زمین
مرقدش انگشتر مُلک خراسان را نگین
خادمِ درگاه او را شهپر روح الامین
آسمانش در تولا بر زمین ساید جبین
مهر اهل البیت، صاحبْ سفرۀ احسان رضاست

ای که از فضل شما گویند قول مختلف
هر کسی بر لطف و احسانت به نوعی معترف
ای خوش آن زائر که گردد در حریمت معتکف
از صراط المستقیمت دل نگردد منحرف

ای شده در روی تو حُسن الهی منکشف
یارب این مهر ولا در دل نگردد منکسف
رمز «رضوانٌ من الله» است در را، ضاد، الف
آنکه دربانی بابش منصب رضوان، رضاست

ما سوی گر لااله است آنسوی الاّ رضاست
محمل عطر گل گلزار اعطینا رضاست
خم رضا ساقی رضا و می رضا مینا رضاست
سر رضا سرور رضا مولا رضا آقا رضاست
عصمت یوسف رضا و غربت یحیی رضاست
جلوة احمد رضا عیسی رضا موسی رضاست
گرنشان خواهی که این قصرسلیمان یا رضاست
آنکه بزمش نیست یکدم‌ خالی ازمهمان،رضاست

سایۀ لطف تو هرگز از سر ما نیست کم
چون تو هستی در دل ما، در دل ما نیست غم
تا که جان دارد زند دل از ولای دوست، دم
دشمنت را خوار دارم، دوستت را دوست هم
شوق دیدار تو دارم یا رضاجان دم به دم
کی دهی بارم خدا را باز هم در آن حرم

گر کنی حاجتْ روایم، بر تولایت قسم
آنکه از شوق وصالش می‌سپارم جان، رضاست

این حریم امن یزدان است، ای دل «لاتخف»
در خراسانش شکفته هم مدینه هم نجف
موضع سرّ نبی، مرآتِ مهرِ «لوکشف»
انبیاء و اولیایش خاک بوسند از شرف
جن و انس از یک طرف، خیل ملک از یک طرف
غنچه غنچه می‌فروش و گل به گل ساغر به کف
ساقی رحمت که در کویش دو عالم بسته صف
آنکه هم بر این دهد انعام و هم بر آن رضاست

سیدالمظلوم یا من حبه حب الحسین
انت وجه الله فی الارض و نورالمشرقین
ای بقیع و سامرا و کربلا و کاظمین
هم مدینه هم نجف گل کرده در طوست به عین
مصطفی را پارۀ تن، بهر زهرا نورعین
تا قیامت مثل ثارالله بر ما از تو دین
ای ز شأنِ مادر تو: کاف و ها و یا و عین
گر کنیزِ «نجمه» گردد دختر عمران، رضاست

«آهوی دشت معاصی»! تا کجا اینسان، بایست!
گر همه عالم بگردی، ضامن آهو یکی است
آنکه بر درگاه فضلش مرغ و ماهی می‌گریست؛
آنکه حتی مور هم نومید احسانش نزیست؛
جز علی موسی الرضا، شافی و شافع کیست؟ کیست؟
گر که این در بارگاه لطف یزدان نیست، چیست؟
آنکه می‌گوید که در محشر شفاعت شرط نیست
قول او را مشنو و باور مکن، غفران رضاست

چشم دل وا كن علی‌موسی‌الرضا بی‌پرده است
تخت سلطان سریر انّما بی‌پرده است
آنكه جان بخشد به شیر پرده‌ها بی‌پرده است
مظهر فضل علی شیرخدا بی‌پرده است
مشرق رب سموات العُلی بی‌پرده است
آفتاب رحمت و فضل و سخا بی‌پرده است
محرم طوس الرضا،‌ كربلا بی‌پرده است
آنكه با او كربلا گل كرده در ایران رضاست

ای دل امشب در خراسان رو به یاد مرتضی
قل «فَوَ ربّ السماء» إنّی لمجنون الرضا

کیست جز موسی الرضا مشمول فضلِ «اِرْتضی»
خیز و حسن عاقبت خواه از برِ «حُسن القضا»
یارب از اکرام خود کن حاجت ما را قضا
چون ملک بال و پری خواهم به شوق آن فضا
چون علی در علم و عدل و حکمت و حکم و قضا
تا ابد بر دشت جان شیعیان، باران رضاست

خلق او خلق نبی، بوی نبی بوی رضا
اوست مرآت علی، خوی علی خوی رضا
در قیامت حضرت زهراست پهلوی رضا
از کرامت شیعیان شرمندۀ روی رضا
هست محراب ملائک طاق ابروی رضا
روضۀ جنت مقام زائر کوی رضا
یارب از عالم که دارد بخت آهوی رضا
من که بر عالم نبخشم تاری از موی رضا
آنکه بر خاکش متاع جان کنم ارزان، رضاست

یا علی موسی الرضا، یا حضرت شمس الشموس
طوس با تو هفت اقلیم جهان را چون عروس
خاکیانت ریزه‌خوار و عرشیانت خاکبوس
ای شده سعدالسعود از مقدمت خیل نحوس
هر چه جز لطفت دریغ و هر چه جز فضلت فسوس
نور برهانت دهد رخت مسلمان بر مجوس
بر سلیمان معنیِ «من فضل ربی» شاه طوس
حجّتِ یوسف به «لولا أن رَأی برهان» رضاست

سرمۀ چشم دو عالم گردی از نعلین تو
تا قیامت بر سر ما هست مولا، دین تو
اتّحاد است از ولا بین خدا و بین تو
سلسبیل آورد در خاک خراسان، عین تو
خود سلام‌ات گفته جدِّ سیدالکونین تو
حضرت زهرا مبارک باد نورالعین تو!
عطر عترت، نور قرآن مجمع البحرین تو
سرّ «یَخرُج منهُمَا اللّؤلؤ وَ المرجان» رضاست

بنگرید ای عرشیان آیات بی تبدیل ر
منزل خیل ملائك، مهبط جبریل را
آنکه داده ذوالجلالش مسند تجلیل را
در ولای اوست معنا جملۀ تهلیل را
بر درش نقاره زن آورده اسرافیل را
در کرامتها گشاینده است رود نیل را

آن دَه و دو نانِ عیسی در سبد، انجیل را
سفرۀ اطعامِ «وجه الله» در قرآن، رضاست

همچو برمک دشمنانت «کالجَراد منتشر»
دشمنان خاندانت جمله «کذّابٌ أشِر»
چیست دنیا در نگاهت جیفه‌ای جویی کدر
ای تو مفتاح السما فضلت «بماءٍ مُنهَمِر»
«مقعد الصدق»ات حرم، «عند مَلیکٍ مقتدر»21
ای جهانی قائم آل شما را منتظر
در دل پاکت ز نور حضرت زهراست، سرّ
درِّ پنهان مهدی و دریای بی‌پایان رضاست

قصائد رضوی-محمد سعید میرزایی